موج رسا

شهید عبدالله بشیری موسوی خلبان زنجانی که همرزم شهید محمد نوژه بود.

کد خبر: ۱۰۰۹
تاریخ انتشار: چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۵۳

به گزارش موج رسا،شهید عبدالله بشیری موسوی در منطقه شوقی(خیابان بعثت) زنجان ساکن بودند، یک خانه قدیمی که حیاطش پر از درختهای سیب بود و بهار كه مي شد هوا را از عطر سيب سرشار مي كرد.

درباره پدر

سيد فتاح  همیشه درحال تلاش و كار كردن بود، افتخار می کرد  كه شغل اش خدمت به امام حسین (ع) و شهدای کربلاست، در شهر همه او را بعنوان خادم امام حسین (ع) می شناختند، در موردش می گفتند ((سیدفتاح مرد شریف و بزرگواری است نان حلالش را از دستگاه  امام حسین می گیرد خدا خیرش دهد.)). 

مغازه اش نزدیک بازار سنتی( میدان آهنگران، کوچه باشگاه، محله رنگرزی) قرار داشت، آهنگري مي كرد و كارش بیشتر درست كردن زنجیر وعلم برای سینه زنان وعزاداران سيدالشهدا(ع) بود، چنان با دقت وحوصله روی زنجیرها کار می کرد که سال ها به عشق آن مظلوم بتوان بر شانه ها زد و به یاد تازیانه هايي که بر سرصورت امام و اهل بیتش مي زدند گريست.

خاطره اي زيبا از پدر

چند روزی به محرم نمانده بود که یکی از هیئتی هاي مسجد قائمیه به مغازه اش آمد، گفت:سید، من سی سال است که در زیر این پرچم  وعلم عزاداری می کنم  ولی زنجیر ندارم و پول کافی هم ندارم که  بخرم، یک زنجیر می خواهم که قیمتش زیاد نباشد و بتوانم پولش را کم کم بدهم.

سید وقتی حرف این عزادار امام حسین (ع)را شنید منقلب شد انگارتا حالا کاری برای آقایش نکرده، گفت:پس من اینجا چه کاره ام؟این مغازه همه اش مال آقایم حسین است...ولی یک شرط دارد مرد گفت شرطش چیست؟سید گفت ازسی سال عزاداری نصفش رابه من بده ومن هم زنجیر را به  تو مجانی میدهم ...

مرد شرط را قبول کرد و گفت:نصف ثواب سی سال عزاداری ام برای تو باشد و دستش  داخل دست سید گذاشت وهردو خوشحال شدند سپس سید زنجیر را که با دستهای پینه بسته خود درست کرده بود به او داد هردو راضی واز ته دل خوشحال شدند......

بعد از رفتن مرد پسر بزرگ سید او را مذمت کرد که پدر جان پس این همه زحمتی که ما می کشیم چه می شود؟ پول آهن هایي که به زنجیر دادی چه می شود؟ خرج زندگی مان را  چه كسي می دهد؟

سید در جواب پسرش گفت:من راضی ام انشاا... خدا هم راضی باشد، خدا خودش کریم است، تو این ها را نمی دانی بعدا متوجه می شوی.

تولد

سال1331هجری شمسی بود ودراین خانواده که ابا و اجدادشان سید بودند فرزند دیگری دیده به دنيا آمد، پدر خوشحال بود یک نفر به خانواده اش اضافه شده و مادر و برادر هم خوشحال تر...

اسمش را عبدا... گذاشتند در مدرسه 15 بهمن خیابان شوقی ثبت نام کردند خیلی باهوش وزرنگ بود، به بچه های مدرسه کمک می کرد و نمره اول هم می آورد، نماز و قرآن را از پدرش یاد گرفت و به برادرها وخواهرش هم که کوچکتر از او بودند نماز خواندن را یاد داد، هميشه نمازش را اول وقت می خواند

بعد از تمام كردن کلاس پنجم طبیعی در مدرسه 15 بهمن در دبیرستان شریعتی فعلی(پهلوی سابق) در ادامه تحصیل داد، همزمان در سالهای 49 و50 در سازمان ملی پیش آهنگی که در زنجان به نام پیش آهنگی جوینده و سیار پسران بود عضویت داشت و در سال52 به علت جدیت دراین فعالیت و تعلیمات به رتبه یک این سازمان نایل آمد.

 

 

کمک به پدر در مغازه

صبحها به مدرسه می رفت وقتی که ازمدرسه می آمد ناهارش را می خورد، به مغازه می رفت و تا شب آنجا کار می کرد تاعصای  دست پدرش باشد، درسش را سر کلاس خوب گوش می داد، در دکان با پتک به آهن گداخته می کوبید تاسفت شود به خاطر همین نیروی بدنی قوی که از پدرش به ارث برده بود اندامش هیکلی ودرشت بود در باشگاه بدنسازی هم کار می کرد تا عضلاتش قوی شود و بتواند در مغازه کنار پدرش بر آهن گداخته پيروز شود.

 

استخدام در نیروی هوایی ارتش

به علت ذکاوت وهوش بالا وعلاقه مندی اش به نظامی گری و خلبانی در اواخر سال52 به استخدام آموزشگاه نیروی هوایی ارتش درآمد و براي مصاحبه و آزمایشات خلبانی راهي تهرا ن شد و پس از قبولی آموزش های اولیه را درپایگاه نیروی هوایی تهران طی کرد.

دوره آکادمی پرواز را طی کرد و پرواز با هواپیماهای آموزشی تی 41 و بیگ لوپپ را تجربه نمود، بخاطر توان خوب نظامی وداشتن ضريب هوشي بالا رتبه نخست دوره راکسب كرد و نیروی هوایی او را برای ادامه تحصیل به ایالات متحده آمریکا اعزام كرد، وي به مدت 4 سال دوره کامل آکادمی پرواز با هواپیماهای تی37 و تی 38 وسایر هواپیماهای بمب افکن فانتوم(اف 4)وهواپیماهای تاکتیکی را در پادگان مدیناي شهر دالاس گذراند، تعدادی از پروازهای نمایش هوایی شهر تگزاس را انجام داد و مورد تشويق استادان خلبانی قرار گرفت، در طول 4 سال زندگی در آمریکا به شهرهای مختلف سفر كرده و مناظر آن جا را با دوربین به قاب تصویر کشيد...

برگشت به ایران

به علت علاقه ای که به کشورش داشت پس از گذراندن  دوره به ايران برگشت، یک ماشین پونتیاک سواری از آمریکا با خودش آورده بود، وقتی خانواده اش او را ديدند خیلی خوشحال شدند، دلتنگی های چند ساله بالاخره تمام شده بود، برای برادر کوچکش سوغاتي، یک ماکت هواپیمای اف14 آورده بود که هنوز هم وقتی روشن می شود صدای سهمیگن یک هواپیمای جنگی را دارد و بالهایش باز وبسته می شود.

 

خدمت درپایگاه هوایی تهران

بعد از برگشتن از آمریکا پدر و مادر خوشحال از اینکه ثمره کار و تلاششان میوه داده به پسرشان با که نان حلال بزرگ شده افتخار می کردند و شکر خدا بر زبانشان جاری بود..

مدتی در پایگاه هوایی تهرا ن، در اسکادران شکاری تاکتیکی با هواپیمای اف 4 و بمب افکن فانتوم مشغول به خدمت بود. از حقوقش پس انداز می کرد و برای خانواده اش می فرستاد...

 

 

يك ويژگي زيبا

خودش بيشتر لباس کهنه می پوشید و لباس هاي نو را به برادرهایش می داد و می گفت: شما بپوشید وقتی کهنه شد ودلتان را زد بدهید من بپوشم..

ازدواج

مادرش چند باری به او گفته بود دیگر وقتش است که سرو سامان بگیرد و صاحب زندگی شود ولی اوهم چنان طوری رفتار می کرد که فعلا برای متاهل شدن وقت دارد تا اینکه والدین و دو خواهر سروان کاظم رحمانیان کادر تیپ 2 زرهی زنجان برای دیدار کاظم به زنجان می آیند صاحب خانه سروان رحمانیان که از اقوام شهید بشیر موسوی بود یکی از خواهران سروان رحمانیان را مورد مناسبی برای بشیر موسوی مي بيند، موضوع را با مادر عبدالله  مطرح کرده و به این صورت باب آشنایی شهید بزرگوار با خانم رحملنیان(همسر شهید) فراهم مي شود،سرانجام پس از توافقات اولیه در اوآخر پاییز 57 ازدواج می کنند و مراسم عروسی در تالار یاقوت تهران برگزار می شود عبدالله به قول خودش می خواست این مراسم در تالار برگزار شود تا خانواده اش به زحمت نیفتد و اذیت نشوند...

زندگی در خانه های سازمانی پایگاه همدان

بعد از ازدواج به علت انتقالی عبدالله به پایگاه همدان به همدان می روند ودر آنجا در کنار پایگاه در خانه های سازمانی ساکن می شوند و زندگی زيباي  خود را شروع می کنند.

درگیرهای غرب کشور بعد از انقلاب

همیشه داوطلب کارهای سخت و پروازهای سنگين می شد تا اینکه در اوآخر مردادماه سال 58 منافقین به شهر پاوه حمله می کنند، مرتکب جنایاتی وحشتناک در بیمارستان می شوند و شهر را به تصرف خودشان در می آورند، ماموریت داده می شود که از پایگاه همدان سریعا یک فروند هواپیما بلند شده وبرای عکس برداری ودر صورت نیاز بمباران به سمت آسمان پاوه حرکت کند و تصاویر منطقه را بگیرد، محمد نوژه و سید عبدالله داوطب این عملیات شده و سوار بر فانتوم ایرانی به محل اعزام می شوند، محمد نوژه به عنوان خلبان وسید عبدالله به عنوان کمک خلبان از باند فرودگاه تیک آف می کنند.

 

شهادت همزمان با روز ضربت خوردن حضرت علی(ع)

محمد وعبدالله هردو شوق پرواز عجيبي داشتند، كسي نمي دانست منافقین کوردل و گروههای مسلح که از طرف عراق حمایت می شدند درکمین بودند، گرای پروازرا داشتند و اطلاعات پرواز قبلا لو رفته و به دستشان رسيده بود، هواپیما كه به محل مورد نظر می رسد وعکس برداری می کند موقع برگشتن مورد اصابت گلوله پدافند هوایی منافقین قرار گرفته و سقوط می کند.

 

ملاقات پدر با پسر شهید

با شنیدن شهادت سید عبدالله پدر و برادرانش و تعدادی از نزدیکان به پایگاه کبودرآهنگ برای گرفتن جنازه می روند، سيدفتاح باور نمی کند عبدالله شهید شده باشد، دوستان شهید به پدر دلداری می دهند و می گویند کاش ما جای او بودیم و شهادتش را تبریک می گویند.

شهید را با بالگرد به زنجان می آورند، در خیابان فرودگاه مراسم استقبال با ادای احترام به شهید ازطریق یگان تشریفات نظامی انجام می شود،  مردم از بيشتر روستاهای اطراف زنجان براي مراسم تشییع آمده بودند، شهيد موسوي اولین شهید قبل از جنگ تحميلي به شمار مي رفت، مراسم انجام شد و پيكر پاكش  در مزار پایین در آغوش خاک قرار گرفت.

 

مراسم روز سوم شهید همزمان با 21 رمضان

ماه رمضان بود مادرش می گفت، پسرم هیچ وقت دوست نداشت کسی بخاطر اوبه زحمت بیفتد وقتی هم شهید شد ماه رمضان بود کسی اذیت نشد وهمه برایش دعا و فاتحه خوانند....

 

سخنرانی پدر در مجلس شورای اسلامی

مجلس شورای اسلامی وقت از سید فتاح در سالگرد شهادت پسرش دعوت کرد تا در تهران سخنرانی کند،پدر هم قبول کرد، ولی نمی دانست که خودش را به ملاقات پسرش می فرستد، عکسی از شهید که قاب کرده بود برداشت وعازم تهران شد و در مراسم شرکت کرد و در سخنرانی اش گفت: این پسرم شهید شد اما  بازهم پسر دارم، اگر نیاز باشد خودم وآن ها را فدای این انقلاب و امام میکنم.

 

کشتن پدر در سالگرد پسر شهیدش

منافقین بعد از شنیدن سخنرانی این پدر شهید عصبانی شده و طرح کشتن او را می کشند بعداز اتمام مراسم سخنرانی سید فتاح قصد برگشتن به زنجان را داش، هنگام برگشت یک ماشین جلو پایش ترمز می کند ومی گوید کجا می روی؟سید می گوید: زنجان...

راننده می گوید بیا بالا ما تا قزوین می رویم، تا آنجا شما را هم می برم وسوار ماشین منافقین می شود،در مسیر راننده منافق دو نفر از دوستانش را هم سوار می کند تا شب به نزدیکي قزوین می رسند راننده به بهانه خراب شدن ماشین نگه مي دارد و می گوید ماشین خراب شده، مسافران را پیاده مي كند، همه جا تاریک و ظلمات بوده، سه نفری سید را می گیرند، چند ضربه چاقو به قلبش مي زنند و او را به شهادت مي رسانند، پدر هم به دیدار پسرش می رود.... ( مادر شهید قبول نمی کند که برای شوهرش هم از دولت ماهیانه حقوق بگیرد و نمی خواهد او را شهید حساب کنند، مسئولین اصرار می کنند که شهید شده ولی او قبول نمی کند)

 

پایگاه کبودر آهنگ تغییر نام می دهد

بعد از شهادت محمد نوژه  وسید عبدالله بشیری موسوی به پاس ارج نهادن به رشادتهای این دلاورمردان، پایگاه به نام(( پایگاه هوایی شهید محمد نوژه)) تغییر نام می دهد.

پایان خبر//

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: