موج رسا

 شمسي بيات متولد 1342 بانوي ايثاگر زنجاني است که در غائله کردستان و پس از آن در دوران دفاع مقدس در جبهه هاي حق عليه باطل حضور داشته و جنايت هاي دمول دموکرات را به چشم خود ديده است.

کد خبر: ۱۰۸
تاریخ انتشار: جمعه ۵ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۱۳

به گزارش موج رسا، شمسي بيات متولد 1342 بانوي ايثاگر زنجاني است که در غائله کردستان و پس از آن در دوران دفاع مقدس در جبهه هاي حق عليه باطل حضور داشته و جنايت هاي دمول دموکرات را به چشم خود ديده است.

شمسي بيات دبير آموزش و پرورش استان زنجان و در حال حاضر داراي يک فرزند دختر است و توانسته موفقيت هاي چشمگيري را در کارنامه خود ثبت و ضبط کند.

اين بانوي ايثارگر زنجاني در يک خانواده مذهبي در شهر زنجان به دنيا آمده و مذهبي بودن خانواده وي موجب شده تا راهي را که امام خميني (ره) در پيش پاي ملت ايران براي آزادي از يوغ استبداد و استعمار نهاد را برگزديده و با حضور در جبهه حق عليه باطل دين خود را به نظام اسلامي ادا کند.

بانوي ايثارگر زنجاني در دوران کودکي و نوجواني خود همواره در فراگيري قرآن و احکام کوشا بود و ايام فراغت خود را در مکتب خانه آن روز که مي گذراند.

اين بانوي زنجاني با حضور در جلسات قرآني با قرآن مانوس شد و در کلاس هاي احکام نيز با دين اسلام بيشتر آشنا شد به طوري که با رساله امام به مکتب مي رفت و مشکلات خود را از طريق اين رساله حل مي کرد.

بيات از همان کودکي با امام خميني (ره) آشنا بود و صحبت هاي خانواده خود را در خصوص تحولات کشور ايران و نقش امام در اين تحولات را اگر چه سن کمي داشت، اما با همه وجود درک مي کرد.

اين بانوي زنجاني اگرچه با مفهوم شکنجه آشنا نبود اما صحبت هاي خانواده حاکي از اين بود که انقلابيون به دست ساواک شکنجه مي شوند و دم نمي زنند، شايد آن روزها بانوي زنجاني فهم دقيقي از فعاليت هاي مردم عليه رژيم شاه نداشت اما هنگامي که پا به دوران دبيرستان گذاشت همه چيز برايش مشخص شد و فعاليت هاي ضد حکومت خود را در دبيرستان عليه  نظام استبدادي آغاز کرد.

وي در سال 57 و قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در راهپيمايي هاي مردمي شرکت مي کرد و در اولين راهپيمايي زنان عليه رژيم شاهنشاهي حضور داشت.

اين بانوي ايثارگر درس خوانده مکتب پدرش بود چرا که پدر نيز در راهپيمايي ها و اعتراضات عليه شاه حضور جدي داشت و مسجد دميرلو محل فعاليت پدر در اين دوران محسوب مي شد.

وي در گفت و گو با پايگاه اطلاع رساني گلزار شهداي تهران با اشاره به فعاليت هاي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي اظهار کرد: زماني که حکومت نظامي ازسوي شاه اعلام شد، امام دستور داد حکومت نظامي بايد شکسته شود، آن شب مردم به خيابان ها آمده و حکومت نظامي را شکستند.

بيات با بيان اينکه من نيز با شرکت در راهپيمايي فرمان امام را لبيک گفتم، افزود: آن شب در دل ماه عکس انساني حک شده بود که مردم احساس مي کردند عکس امام در ماه است.

وي با اشاره به اينکه قبل از پيروزي انقلاب اسلامي گروه بندي خاصي در جامعه وجود نداشت، افزود: پس از پيروزي انقلاب جناح بندي هاي شروع شد به طوري که در مدرسه نيز اين گروه بندي هاي ديده مي شد.

اين بانوي ايثارگر مجاهدين خلق، کمونيست و حزب جمهوري اسلامي را از گروه هاي مطرح آن زمان دانست و افزود:معلمان نيز از طيف هاي مختلفي بودند، پس از جريان بني صدر در داخل نيروهاي حزب اللهي نيز جداسازي هايي صورت گرفت.

وي در بخش ديگري از سخنان خود با اشاره به حضور خود در دوره هاي نظامي و امدادگري افزود: 19 آبان سال 60 هلال احمر براي اعزام نيروهاي امدادگر فراخوان داد و من نيز به همراه دوستانم در اين فراخوان ثبت نام کرديم.

بيات با بيان اينکه فرداي آن روز نيروهاي سپاهي به دنبالم براي اعزام به کردستان آمدند، افزود: من هنوز اين موضوع را در خانواده مطرح نکرده بودم، اما پدر به دليل تقيدي که به دين اسلامي و ادامه راه انقلاب داشت، اجازه داد من به جبهه بروم.

وي شهلا يحيايي، لعيا سنمار، خديجه حبيبي، شمسي احمدي و مهين افسري را از همرهان خود در کردستان عنوان کرد و افزود: براي اولين بار سوار ماشين لندور کروز شديم و  راهي کردستان، اول به ديوان دره رسيديم، نيروها منتظر ستون بودند، مفهوم ستون براي من بيگانه بود، اما وقتي ارتش با همه تجهيزات آمد، فهميدم ستون چيست.

اين بانوي زنجاني خاطرنشان کرد: آنزمان تنها 18 سال داشتم و از ديوان دره به سقز رفتيم و پس از آن به بوکان انتقال داده شديم، در بوکان در منطقه اي مستقر شديم که روبروي ما يک بيمارستان قرار داشت و ما براي رسيدگي به امور بيمارستان نيز ماموريت هايي داشتيم.

وي با بيان اينکه در يک اتاق سه در چهار که به صورت سنگر درآمده بود، ساکن شديم،به دليل شدت درگريها شبها حتي چراغ روشن نمي کرديم و نيم خيز حرکت مي کرديم.

وي گفت: شب اولي که در بوکان بوديم، به شدت درگيري وجود داشت و سه روز در محاصره قرار گرفتيم و هر نيروي که طرف مقر مي آمد مورد اصابت دشمن قرار مي گرفت، حتي در چين موقعيتي نمي توانستيم به بيمارستان براي کمک برويم، درگيرهاي شديدي روي مي داد، برق بيمارستان قطع شده بود و تنها يک برق براي اتاق عمل وجود داشت، ما با کمک خانوم ها فانوس ها را به چادرها بستيم و يکي يکي پايين فرستاديم، پس از سه روز محاصره شکسته شد و آرامش نسبي به شهر بازگشت.

اين بانوي ايثارگر با بيان اينکه پس از سه روز توانستيم براي کمک به بيمارستان برويم، افزود: فرق شهدا و کشته شدگان دشمن در بيمارستان کاملا مشاهده مي شد، شهداي ما با چهره هاي روحاني و عطر و گلاب بودند و کشته شدگان دشمن بوي تعفن به خود گرفته بوند.

وي گفت: شناسايي شهدا بر عهده ما بود و شهدا را براي اعزام آماده مي کرديم و لوازم شخصيشان را همراهشان قرار مي داديم.

اين بانوي ايثارگر ادامه داد: جنايت هاي دمول دموکرات در کردستان فرياد مي زد، شکنجه رزمندگان اسلام به بدترين شکل ممکن ادامه داشت، شهادت برخي از رزمندگان دل انسان را خونين مي کرد.

وي گفت: من در کردستان جنازه شهيدي را ديدم که مثل گوشت چرخ کرده، همه بدنش را چرخ کرده بودند و رزمندگان را براي اينکه افراد ديگري به جبهه نيايند، به بدترين شکل ممکن آزار مي دادند، بدن شهيدي را قطعه قطعه کرده و سرش را کنارش گذاشته بودند.

يکي از رزمندگان نيز دل و روده اشان بيرون آمده بود و چشمايشان را از حدقه در آورده بودند، اين شهيد را کنار جاده رها کرده بوند تا مردم با جنايت هاي آنان آشنا شوند و بترسند.

پيشاني اين شهيد را بريده و محتويات سرش را بيرون کشيده بودند،همه بدنش را سوازنده و مانند سيب زميني سرخش کرده بودند، انگشت شصت يک رزمنده ديگر را بريده و در کنار اين شهيد قرار داده بودند که اين امر حکايت از اذيت وآزار رزمنده اي ديگر را داشت.

وي ادامه داد: هر چه به اين رزمنده اصرار کرده بودند به امام توهين کند تا آزادش کنند، اين شهيد به راه خود ادامه داده بود، در کاغذي که پيش اين شهيد گذاشته بودند، نوشته شده بود اين سزاي کسي است که وفادار به رهبرش باشد.

اين بانوي زنجاني با اشاره به ساير جنايت هاي دمول دموکرات در منطقه کردستان يادآور شد: برخي از رزمندگان را با شيشه نوشابه سر مي بريدند، دشمنان نظام اسلامي بويي از انسانيت نبرده بودند.

وي ادامه داد: در سنگرهاي ضد انقلاب مرد و زن در کنار هم مي جنگيدند و اين امر موجب شده بود تا جوانان ناآگاه به خاطر برنامه هاي ضد اخلاقي در چنين موجموعه اي قرار گيرند.

بيات گفت: يک دختر تبريزي که در جبهه دشمن بود و فرار کرده بود به ما پناه آورد، شش ماه بود حتي لباسش را عوض نکرده بود، جنايت هاي دشمنان موجب فرار وي از اين گروه شده بود.

وي با بيان اينکه دشمن حتي از کودکان نيز براي جنگ با ايران استفاده مي کرد، افزود: روزي دختر بچه 9 ساله اي به مقر ما آمد و گفت پدر و مادر در کردستان کشته شده اند و من تنها به شما پناه آورده ام، به خاطر اينکه اين دختر تنها 9 سال داشت، برادران رزمنده قبول کردند پيش ما بماند، من گفتم قابل اعتماد نيست، اما چاره اي نبود بايد نگهش مي داشتيم، شب را اين دختر بچه اصلا نخوابيد، شک کرده بوديم که بچه به اين سن و سال چرا اينهمه بيقرار است، گفت مي خواهم بروم بيرون،يکي از خواهران را با او فرستادم، به جاي اينکه کاري را که داشت انجام دهد، تکه سيمي پيدا کرده بود و زير لباسش قايم کرده بود، صبح که شد هيچ نيروي به عقب برنگشت تا اين دختر را تحويل دهند، غروب همان روز پير زني به در مقر آمد و گفت: نوه ام را براي جاسوسي از شما فرستاده اند، ما مجبور شديم براي اينکه مورد حمله قرار نگيريم جاي مان را عوض کنيم، دشمنان از کودکان براي جاسوسي استفاده مي کردند.

اين بانوي ايثارگر با اشاره به اينکه رزمندگان بسياري از کردستان در جنگ حضور داشتند، افزود: يک شب که کشيکم تمام شده بود رزمنده کردي را آوردند که دو دست، دو پا و دوچشمش را از دست داده بود، شب را به پرستاري از اين رزمنده پرداختم، وضعيت وخيمي داشت و چندين بار با پنبه لبهايش را خيس کردم چون از اتاق عمل تازه آمده بود نمي توانستيم آب بدهم ، صبح بهتر شد و از من تشکر کرد که مراقبش بودم.

اين بانوي زنجاني از حضور خود در جبهه جنوب گفت و افزود: در سال 62 از سوي سپاه به منطقه جنوب عازم شديم، در بيمارستان صحرايي بين دزفول و انديمشک براي مداواي مجروحان حضور داشتم.

وي ادامه داد: در اين بيمارستان پزشک، پرستار و امدادگر همه با هم کار مي کردند، در نظافت بيمارستان نيز همه دست به کار مي شدند و هر کس هر کاري مي توانست انجام مي داد.

بيات با بيان اينکه يک شب که در بيمارستان صحرايي بوديم، شيفتم تمام شده بود و در حال خواب بودم،گفت: به نظرم رسيد نور بسيار روشني از آسمان به طرف زمين مي آيد، همين که نيم خيز شدم تا متوجه شوم چه شده، ديگر نتوانستم نفس بکشم، صداي استخوان هاي سينه ام را مي شنيدم، در همين حين موشک ها به زمين اصابت کردند و همه بچه ها روي زمين پرت شدند، تا آن موقع فقط صداي بمباران وحملات را مي شنيدم، اما آن شب بيمارستان را بمباران کردند.

وي گفت: اين بمباران در شهرهاي دزفول و انديمشک نيز صورت گرفته بود و مردم مجروحان خود را به بيمارستان مي آوردند،برق شهر قطع شده بود.ما شهدا را کفن مي کرديم و براي اعزام به پشت جبهه آماده مي کرديم.

اين بانوي ايثارگر خاطرنشان کرد: در همان شب مردي بچه بغل وارد بيمارستان شد، دختر بچه لباس گل گلي تنش بود، پدر التماس مي کرد که بچه ام را نجات بدهيد، تنها بازمانده خانواده ام است، ما نيز او را براي مداوا داخل بيمارستان آورديم که متوجه شديم سر ندارد،  اين موضوع را به دليل بي تابي پدر نمي توانستيم به او بگويم در آخر يکي از پرستاران گفت: نتوانستيم کاري بکين، گفت بچه ام را بدهيد ببرم، پرستار براي اينکه مرد متوجه نبود سر فرزندش نشود، بچه را بغل کرد و با مرد رفت تا در خانه اشان سر دختررا پيدا کند، همان پرستار هم برنگشت و همان شب همه خانواده اين پرستار شهيد شده بودند.

وي با بيان اينکه رزمندگان عاشقانه در جبهه حق عليه باطل حضور داشتند، افود: رزمندگان با نيروي ايمان مي جنگيدند و همين امر باعت شده بود تا ماندگار شوند.

 

مطالب مرتبط:
برای دریافت جدیدترین بسته اخبار روز اینجا کلیک کنید
نام:
ایمیل:
* نظر شمـا: